سلام
از اونجایی که انشاالله قراره این وب، کم کم پا بگیره و خواننده های خودش رو پیدا کنه، تصمیم گرفتیم یه معرفی نامه از خودمون (مگه هیچ ها هم معرفی نامه دارن؟!) بنویسیم و بچسبونیم روی وب؛ یه معرفی نامه از خودمون همون طوری که هستیم، همون طوری که خدا خواسته باشیم:
امیر حسین یه پسر نتراشیده و نخراشیده است که در اولین نگاه شبیه غول چراغ جادوست. علی رغم ظاهر گنده منده اش، دلش خیلی کوچیکه. مغزش هم تا حدودی مثل دلشه!!! امیر حسین سال ها پیش عاشق شد. ماجرای عشقی اون خیلی طول نکشید و او خوشبختانه تونست به عشقش برسه. الان هم با معشوقش زندگی می کنه. معشوق امیرحسین کامپیوترشه... اگه روابط عاشقانه ی محکم و پا برجا بین امیر حسین و معشوقش نبود، مدت ها قبل، مشکلات زندگی امیرحسین رو از پا در می آورد.
سابق بر این، حسن یه کرم کتاب چاق و پرحرف بود که دلش می خواست تمام دنیا رو تو کتاب بخونه و روی کاغذ بنویسه. اما یه چند وقته که دست از کتاب خوندن برداشته و داره زندگی رو به شکل دیگه ای تجربه می کنه. حسن به خدا قول داده دست از تظاهر و ریا و غرور برداره و سعی کنه به آدم ها قلبا احترام بذاره.
امیر حسین و حسن یه شباهتی با هم دارن: هر دوشون تخصص مورد علاقه شون رو خودشون و بدون کمک مربی و استاد، یاد گرفتن. امیرحسین که دانشجوی "آی تی" است، کامپیوتر رو با فضولی کردن و خراب کاری و کنجکاوی یاد گرفته. حسن هم که قراره از چند وقت دیگه درس های روانشناسیش شروع بشه، خودش تنهایی روانشناسی رو خونده.
امیر حسین و حسن گرچه از خودشون و شرایط محیطشون ناراضی و ناامید هستن ولی خیلی به خدا امیدوارن. در واقع تنها امیدواری اون ها به خداست. به اون که آغازگر هر آغازیه، تغییر دهنده ی هر تغییریه، سازنده ی هر ساختنیست، یگانه تصمیم گیرنده ی تقدیر انسان هاست و...
هو الجبار
درد و دل های هیچانه، از دست این زندگی پیچانه:
اگه بگیم خوشحالیم دروغ گفتیم. اگه بگیم ناراحتیم بازهم دروغ گفتیم. اصلا کی حال داره از حال حرف بزنه؟ چون حال همه یه جوره، و همه مون انگار "لفی خسر" شدیم و تموم شده رفته...
یه بار همین جوری نشسته بودیم، دو تا چایی هم جلومون بود و می خواستیم هیچانه نوشانه اش کنیم. اول من توی چایی سمت چپ قند انداختم و هم زدم. اون یکی هیچ هیچی ندید که من کدوم رو شیرین کردم. یه خرده بعد اون هم توی چایی سمت چپ قند انداخت و همش زد. موقع خوردن چایی، یه هیچ چاییش رو نتونست بخوره از بس که شیرین بود. اون یکی هیچ چاییش رو نخورد چون هیچی شیرینی نداشت...
تا بوده همین بوده. یه جا شیرین شیرین، یه جا تلخ تلخ. همه اعتراض ما به اینه که شیرینی رو می شه یه جورایی باهاش کنار اومد ولی تلخی رو چی؟؟؟
if(1>0) { location="aloneyboy.blogfa.com" }