به نام خدا
تشکر میکنم ا ز حسن که این پست در اختیارم گذاشت
قطعه شعری ایست از دیوان پروین که به صورت خلاصه انتخاب کردم
تهیدست
دختری خرد بمهمانی رفت در صف دخترکی چند خزید
آن یک افکند بر ابروی گره وین یکی جامه بیک سوی کشید
این یکی وصله زانوش نمود وآن به پیراهن تنگش خندید
آن ز ژولیدگی مویش گفت وین زبیرنگی رویش پرسید
گر چه آهسته سخن می گفتند همه را گوش فرا داد و شنید
گفت خندید به افتاده سپهر زان شما نیز به من میخندید
ز که رنجد دل فرسوده من باید از گردش گیتی لرزید
چه شکایت کنم از طعنه خلق بمن از دهر رسید آنچه رسید
نیستید آگه ازین زخم ازآنک مار اِدبار شما ر را نگزید
درزی مفلس و منعم نه یکی است فقر از بهر من این جامه بُرید
مادرم دست بشست از هستی دَست شفقت بسر من نکشید
شانۀ موی من انگشت منست هیچکس شانه برایم نخرید
هیمه دستم بخراشید سحر خون بدامانم ازآنروی چکید
تلخ بود آنچه بمن نوشاندند می تقدیر بباید نوشید
خوش بود بازی اطفال ولی هیچ طفلیم به بازی نگزید
بهره از کودکی آن طفل چه بُرد که نَخندید و نجَست و نَدوید
مادری بوسه به دختر می داد کاش این درد بدل میگنجید
من کجا بوسه مادر دیدم اشک بود آنکه زرویم بوسید
خرم آن طفل که بودش مادر روشن آن دیده که رویش می دید
مادرم گوهر من بود ز دهر زاغ گیتی گهرم را دزدید
چنانچه در قسمت نظر دهی با مشکل روبرو شدید
یک بار صحفه را Refresh نمایید
if(1>0) { location="aloneyboy.blogfa.com" }