یه لحظه حس کردم حالم بده. ایستادم. دستم رو گذاشتم روی دیوار. بهش تکیه دادم. وزن تنم رو انداختم روی دستم. سرم رو روی شونه ام گذاشتم و یه لحظه فکر کردم...
خوشبختانه کوچه ی خلوت و آرومی بود. از اون طرف دیواری که بهش تکیه داده بودم، صدای هیاهو و شیطنت بچه ها می اومد. چند قدم عقب رفتم تا بتونم ببینم به دیوار چه جایی تکیه داده ام...
نیمه ی پر لیوان بالاخره پیدا شد. دقیقا همون بود. همون نوشته ی زیبایی که روی دیوار نوشته بودند. روی اون دیوار زرد رنگ، با خط سبز نوشته بودند:
"زندگی، در صدف خویش گهر ساختن است"
روی اون دیوار می تونست هر نوشته ی دیگه ای باشه. می شد نوشته باشه: بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد لعنت! می شد نوشته باشه: تخلیه چاه و لوله بازکنی. یا اصلا می شد روی دیوار چندتا پوستر بی ریخت از چندتا مرد بی ریخت چسبونده باشن. ولی روی اون دیوار مدرسه که بهش تکیه داده بودم هیچ کدوم از این ها نبود. روی اون دیوار زرد رنگ، با خط سبز نوشته بودند:
"زندگی، در صدف خویش گهر ساختن است"
if(1>0) { location="aloneyboy.blogfa.com" }