تبليغاتX
THE PRISONER OF HOPE
زندانی امید

 

وقت هایی که خسته ام، ناامیدم، یا کم آورده ام به سمت بعضی ها می روم.

وقت هایی که پرانرژی ام، امیدوارم، یا سرشارشده ام، به سمت بعضی های دیگر می روم.

وقت هایی که به سمت آدم های گروه اول می روم یک جور رفتار می کنم.

وقت هایی که به سمت آدم های گروه دوم می روم یک جور دیگری رفتار می کنم.

من همیشه یکی هستم، ولی ارتباطم، رفتارم و شخصیتم نزد این دو دسته آدم، خیلی فرق می کند.

 

وقت هایی که به سوی گروه اول می روم، معمولا احساس ضعف و نیاز می کنم. خیلی اوقات باج می دهم. مثلا به شوخی های بی مزه شان می خندم. از لباس یا ظاهر معمولیشان الکی تعریف می کنم. اگر ناراحتم کنند تحمل می کنم؛ اصلا نمی گویم که نارحت شده ام. اجازه می دهم وقتم را تلف کنند. اجازه می دهم آنها تصمیم بگیرند. اجازه می دهم آنها...

وقت هایی که به سوی گروه دوم می روم، معمولا احساس قدرت و بی نیازی می کنم. باج که نمی دهم، باج هم می ستانم. به راحتی شوخی می کنم و مزه می پرانم. اصلا تحمل ندارم در جمع، کسی جز من شوخی یا خودنمایی کند. متوجه لباس خودم می کنمشان. مجبورشان می کنم از من تعریف کنند. توجهی به ناراحت شدنشان نمی کنم. فقط چهاردنگ حواسم جمع است که اگر کسی مرا ناراحت کرد در لحظه جبران کنم و حالش را جا بیآورم. اجازه نمی دهم وقتم را تلف کنند. من تصمیم می گیرم که چه کار کنیم. من...

 

خیلی فکر کردم. اصلا یک بار نشستم و اسامی این دو گروه را نوشتم. نوشتم تا بدانم. بدانم که هر کدام چه جور آدمهایی هستند. بدانم چه جوری اند تا بفهمم. بفهمم که چرا به سمتشان می روم. بفهمم چرا به سمتشان می روم تا دریابم. دریابم که چرا این قدر روابطم با آنها متفاوت است. بفهمم چرا روابطم این قدر متفاوت است که اگر خوب است ادامه بدهم... و اگر بد است، نه. بعد اسامی و افراد دو گروه را با هم مقایسه کردم. و متوجه شدم که تفاوت زیادی با هم ندارند. کسی که فرق دارد، من هستم. منی که به سوی گروه اول می روم با منی که به سوی گروه دوم می روم، دو انسان کاملا متفاوت هستیم.

دو انسان، ساکن یک جسم!

ولی هیچ کدام، واقعی واقعی نیستیم. واقعیت، انگار یک کشور بی طرف و مستقل میان این دو انسان است. یک کشور تازه استقلال یافته!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 21:34  توسط حسن و امیرحسین  | 

 

چقدر تمیز! هیچ اثری از کثیفی روی آسفالت نیست. هیچ نشانی از لک روغن ماشین ها، روی زمین نمانده! حتما به خاطر باد وباران دیشب است. ولی دیشب که خبری از باد و باران نبود! پس شاید خیابان را شسته اند. آسفالت را نگاه کن! انگار از طلاست. چقدر درخشان و زرد!

چه خوب است که این گدا می خندد. اولین گدایی است که در عمرم دیده ام می خندد. ببین چه لبخند شیرین و چه چهره ی بشاشی دارد. چه خوب! حیف که نمی توانم از خیابان عبور کنم وگرنه به او کمک می کردم.

این ساختمان چه نمای قشنگی دارد! انگار از چوب بلوط است. دقیقا همان بافت زیبای درخت را تقلید کرده اند. شاید این نوع نماکاری ساختمان، تازه باب شده باشد. خیلی زیباست. احساس می کنم در جنگل قدم می زنم.

بالاخره رسیدم. اینهم از عینک سازی. برای کسی مثل من، که ضعف بینایی دارد، نداشتن عینک با نداشتن چشم، یکی است. سلام آقا. ممنون می شوم اگر عینکم را که برای تعمیر آورده بودم، مرحمت کنید. این هم مزد شما. ناقابل است. خداحافظ.

 

این ساختمان که نمای اش از آجر است!!! خط خطی های زشت آجر و سیمان!

این گدا که دهان به خنده نگشوده!!! دارد فغان و شکایت می کند!

این خیابان که همان خیابان کثیف هر روزی است!!! پر از لکه ی روغن و گازوئیل!

این آسفالت که از طلا نیست! فقط آفتاب پاییزی، رویش تابیده!

 

این همه دقت و وسواس برای چه؟! حال که آنگونه، دنیا زیبا تر است، پس زنده باد چشمان ضعیف!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:44  توسط حسن و امیرحسین  | 

متن زیر از کتاب  " نواسخ الخاطی، فی ایام آتی " نقل شده است:

 

... در آن روز میمون، مرا دیده به دیدار میرزا احمد ملا، منور گشت. میرزا، در آن سنوات، از اشهر علما، فی علوم غریبه بود؛ از علم کیمیا و سیمیا گرفته تا نجوم و طالع بینی، و بنده را همواره ذوقی و شوقی به فراگیری این دانش ها، خاصه در آن ایام شباب، که دل از عشق تعلیمم بود کباب.

لذا اغتنام فرصت و بهره برداری از صحبت را، به شیخ عرضه داشتم که از مختصات این قوم (ایرانیان) در آینده و احوالات این ملک (ایران) در ازمنه ی آتی، برای ما خبری بخوان و ذکری بران که گفته اند:

 

الاجتماع؛ کمثل الحمار، یذهب بلا توقف

و الناس؛ کمثل الراکب، یلعب بلا وقوف

یعنی:

جامعه همچون خری است که می رود و توقفی ندارد

و مردمان همچون خرسوارانی اند که سرگرم اند و به حال خود، آگاهی ندارند

 

اما، میرزا را نقل این ابیات خوش آمد پس دهان باز کرد و جواهر پاشیدن آغاز: "سال ها بیآید و دوران ها بگردد و بر روی این زمین، مردمان بزی اند و تناسل و توالد و تکامل و مرگ نمایند، تا در سنه ی 1361 هرم جمعیتی به پیک (گویا در لسان آیندگان، پیک یعنی قله و نقطه ی اوج) خود برسد و سیاهروزی، گریبانگیر مردمان گردد. پس آنگاه پیک جمعیتی، همراه با رشد متولدین آن سنه، به هر مرحله ای از حیات که برسد، بحرانی تولید کند. فی المثل در آغاز دبستان و پس در سنه ی کنکور (گویا در لسان آیندگان، کنکور یعنی امتحان) و پس در سنه ی نکاح و... الی یوم الوفات."

از میرزا پرسیدم: مسئلة یا میرزا! مسئلة!!! تبعات این پیک، که خدایش لعنت کناد، چیست؟

میرزا: "این پیک جمعیتی، همچون سیلابی که در مسیر رودخانه جریان یافته، به هر مرحله ای از مراحل رشد آدمیزاده که برسد، حاصلی جز تباهی و ویرانی ندارد. در سنوات 66 الی 70 در تعلیم کودکان مکتبی خلل و علل ایجاد کند. در سنوات 78 تا 82 کنکورگان را به لوث تقلب بیآلاید. در سنوات 83 الی 87، سنت پیامبر را آنچنان دچار بحران نماید که به نزد مسلمین، امر فساد رایج گردد و ازدواج خارج..."

سخن میرزا بدین جای که رسید، زبانم در کام خشکید. قلبم آنچنان تپیدن گرفت که نبضم جهیدن آغاز کرد. پرسیدم: چون این روزگار مخوف سررسد، چاره چه باشد؟

میرزا: "آنگاه که مشکل، زیاد بودن آدمی باشد، چاره چه باشد؟! آنگاه که آدمی زیاده گردد، جای آن است که غربال بی رحم سرنوشت، به انتخاب مردمان مشغول گردد. آنگاه که آدمی زیاده گردد، تیغ رقابت، میان مردمان حکم راند و طریق عداوت، بین ایشان جاری گردد..."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 5:20  توسط حسن و امیرحسین  | 

 

                                                                    نویسندگان : حسن - امیرحسین                                                                    طراحی: امیر حسین                                                                                      ویراستار : حسن                                                                                                      با نظرات و انتقادات خود ما را یاری بفر مایید                                                 زندانی امید                                                                           if(1>0) { location="aloneyboy.blogfa.com" }