تبليغاتX
THE PRISONER OF HOPE
زندانی امید

 

محمد، پسر خواهرم، از اتاق بیرون می دود، کتابی را سر دست تکان می دهد و فریاد می زند: هوررررررا! من ببرم.

ما بزرگترها، خشکمان می زند. تا آنجا که می دانیم، در زبان فارسی، جملاتی مثل: من ناراحتم، من ابلهم، من خرم، من شجاعم، من شیرم و... وجود دارد ولی جمله ی: من ببرم؛ کمی عجیب است.

خواهرم، مادر محمد، می گوید: چی شده؟! مشقات تموم شد؟ محمد می گوید: نخیر. دیگه مشق نمی نویسم. من ببرم. این تو نوشته. ببین!

محمد یک کتاب طالع بینی در دست دارد. کتابی که بعدا می فهمیم با پول دوتا لپ لپ، از یک کتابفروشی خریده. خواهرم کتاب را می گیرد و شروع به خواندن می کند... مادرم طاقت نمی آورد. می گوید: خب بلند بخون ببینم چیه!

خواهرم می خواند: ... متولدین این سال (سال ببر) در زندگی یک هدف خیلی مهم دارند و تا رسیدن به آن، دست از تلاش و سماجت برنمی دارند...

مادرم می گوید: آره! هدف این کره خر، فقط شیطونیه.

محمد می گوید: من کره خر نیستم! من ببرم!

مادرم می گوید: ای زبون دراز.

محمد می گوید: تازه بابایی (به زبان محمد، بابایی یعنی پدر من و پدربزرگ او) هم خروسه.

همگی می خندیم.

پدرم سرش را از روزنامه بلند می کند. اخم می کند. می گوید: این کتاب های دروغ چیه می خونی بابایی؟! برو  "حسنی نگو، یه دسته گل"  بخون! من همسن تو که بودم همش گلستان می خوندم پسرم!

مادرم می گوید: خوب خروس ها عاشق گل و گلستونن دیگه!

پدرم برای این که کم نیاورد می پرسد: محمد، مامانی چیه؟

محمد می گوید: اژدها!!!

خواهرم در حالی که به زحمت جلوی خنده اش را گرفته می گوید: بی ادب!

محمد می گوید: مامان تو گوسفندی...

خنده ی دسته جمعی...

خواهرم می گوید: گوسفند اون عمه و زن عموته که چشم نداره ببینه من دستپختم ازش بهتره، هی خودش رو هزارقلم آرایش می کنه و از رو مدل لباس من، لباس می دوزه که...

مادرم می گوید: یه دقیقه آروم بگیر! باز دختره، شروع کرد به فامیل شوهرش بد گفتن. می خواستی اون روز که من و بابات با ازدواجت مخالفت کردیم، نری تو اطاق و در رو ببندی و هی گریه کنی و غذا نخوری و تازه آخرش هم که در رو شکوندیم سه تا قوطی خالی تن ماهی، پیدا کنیم که تو مجبور بشی دروغی بگی مال قبلا بوده و تو نخوردی و اگه زن اون نشی از گرسنگی خودت رو می کشی و آخرش هم با 14 تا سکه زن اون مرتیکه بشی که غیر از لباس تنش هیچی نداشت، جز یه دماغ گنده که همیشه یه دستش توش بود و سر سفره ی عقد می خواست عسل بذاره تو دهنت، خودت هم رغبت نکردی بخوری و چشمت رو بستی و همه ی عکس ها خراب شد...

پدرم داد می زند: بسه! سرم درد گرفت! بابا مگه تو ضبط صوتی؟

محمد می گوید: نه! مامانی ضبط صوت نیست! مامانی اژدهاس!

مادرم می گوید: من اژدهام؟ وایسا ببینم! الان حالتو جا می آرم...

محمد پشت مادرش موضع می گیرد و می گوید: مامانی! اول مامانم رو بخور. گوشت گوسفند از ببر خوشمزه تره!

من که از این شلوغ بازی خوشم آمده می گویم: محمد من چی ام؟

محمد می گوید: تو خوکی!

من کنف می شوم. ترجیح می دادم شیر یا عقاب باشم یا حداقل کوسه یا اسب آبی. ولی خوک، هرگز!

خواهر کوچکم، که مثل تمامی دختران تازه بالغ، سرشار از تردید و ترس و شرم است، با احتیاط می پرسد: محمد... من... من چی؟

محمد می گوید: تو میمونی!

خواهرم لب می پیچد و جمع را ترک می گوید. 

محمد با خنده و فریاد می دود و می خواند: مامانی اژدهاس. بابایی خروسه. دایی خوکه. مامان گوسفنده. من ببرم. خاله میمونه...

مادرم عصبانی و نفیر کشان دنبال محمد می دود و تهدیدش می کند.

پدرم روی دو زانو، روی کاناپه ایستاده و دیگران را موعظه می کند و از خودش تعریف می کند.

مادر محمد، گوشه ای نشسته و هیچ نمی گوید و خیال بافی می کند.

من روی زمین لم داده ام و با نارحتی آخرین باقیمانده های شیرینی موجود روی میز را می بلعم.

...

خانه، باغ وحش شده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 18:35  توسط حسن و امیرحسین  | 

زمان: حدود پنج عصر (آفتاب، دقایقی است که غروب کرده)

مکان: جاده ی مشهد- تهران، گردنه ی آهوان

 

«تو کوهستان هوا خیلی سریع تاریک می شه!» استاد این را می گوید و آفتاب گیر ماشین را می بندد. من ساکتم. «کوه یکی از جاهاییه که برای تمرکز و تمرین های ذهنی- روحی مناسبه» استاد این را می گوید و آهنگ را قطع می کند. من ساکتم. «به چی فکر می کنی؟» استاد طبق معمول این سوال را می پرسد. من هم طبق معمول غافلگیر می شوم. جواب می دهم: «فکر می کردم چه خوب می شد تمرینای  "ذن"  رو ادامه بدم. خیلی دوست دارم تو این زمینه کار کنم!» استاد لبخندی می زند و می گوید: «قدرت رو دوست داری! آره؟ می خوای باهاش چی کار کنی؟» جوابی ندارم. لحظه ای بعد حادثه رخ می دهد...

 

ماشین با سرعت زیاد، به یک پیچ می رسد؛ پیچی که از بد حادثه یخ زده است. استاد مجبور می شود سرعت ماشین را کم کند. انتهای ماشین روی یخ می چرخد. ماشین در حالی که سرعت کم می کند به سمت راست منحرف می شود. دره ای باز و عمیق، دهان به اسقبال ماشین و استاد و من می گشاید. در یک ثانیه ی خیلی کوتاه، به یاد حرف های استاد در تمجید از مهارتش در رانندگی می افتم. به یاد تعریفش از ماشین می افتم که می گفت: «این ماشین تو سرعت های بالا، تازه نرم و رام می شه» به سوی دره می رویم. هر دو وحشت زده و مبهوتیم. ساکتیم...

 

ماشین منظم و مرتب کنار جاده ایستاده است. منظره ای زیبا و بکر از چهار جهت ما را محاصره کرده. هنوز متحیریم. مرگ آمد و لبخندی زد و دستی به سر و گوشمان کشید و چشمکی زد و رفت. وقتی می رفت، نگفت: «خداحافظ» بلکه گفت: «فعلا»...

 

عظمت تجربه، من و استاد را شکسته انگار. بی اراده و بی فکر، هر دو پیاده می شویم. باد کوهستان، که از آغوش برف ها می آید، تا اعماق ریه ها را می سوزاند. به سرفه می افتیم. برف است و کوه و سرما و سکوت. می پرسم: «آخه آدم، با این حقارتش به چی مغرور می شه؟»  استاد:«به جسمش. که پیچیده ترین چیز تو دنیاس» می پرسم: «پس حق داره که مغرور بشه!»  استاد:«آره. ولی هر وقت عظمت روحش رو به یاد می آره، احساس حقارت می کنه. چون جسمش در برابر روحش چیزی نیست. دنیا بر اساس جسم ساخته شده. برای همین هر چی باعث بشه روحمون و ابعادش رو حس کنیم، ما رو تحقیر می کنه!» من ساکتم. استاد ساکت است. ایستاده ایم و با احترام به برف ها نگاه می کنیم. برف هایی که می توانستند زندگی را بگیرند از ما.

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 20:25  توسط حسن و امیرحسین  | 

 

                                                                    نویسندگان : حسن - امیرحسین                                                                    طراحی: امیر حسین                                                                                      ویراستار : حسن                                                                                                      با نظرات و انتقادات خود ما را یاری بفر مایید                                                 زندانی امید                                                                           if(1>0) { location="aloneyboy.blogfa.com" }