"زن دروازه ی دوزخ است" یک قدیس
اون روز پام درد می کرد. حال هیچ کاری نداشتم. نشستم تو هال. مامانم هم اومد تو هال که تنها نباشم. یه کیسه شلغم گذاشت کنارش. تمیز و خردشون کرد. پیاز هم خرد کرد. بعد رفت تو آشپزخونه. برنج... نمک... ماش... پیاز داغ... شلغم... آب... ظهر که شد، آش شلغم آماده بود. نشستیم دور سفره. یه روز برفی رو به آش خوری، جشن گرفتیم. با هر قاشقی که به دهان می بردم حس می کردم دارم دست مادرم رو می بوسم.
"زن دروازه ی دوزخ است" یک قدیس
از مدرسه اومد خونه. خسته و کوفته همراه با سردرد. شاید اون یکی از معدود ناظم های مدرسه، تو این دنیا باشه که به بچه ها محبت یاد می ده، نه ترس. خونه؛ به هم ریخته و نا منظم... ظرف ها رو شست. غذا حاضر کرد. سفره رو چید. خودش و همسرش و پسرش نشستند سر سفره و نهار رو خوردند. سفره رو جمع کرد و رفت تو آشپزخونه که ظرف ها رو بشوره. هیچ کس به این فکر نکرد که تو اون خونه، ممکنه او از همه خسته تر باشه.
"زن دروازه ی دوزخ است" یک قدیس
صورتش مثل آفتاب می مونه؛ درخشنده و گرم. موهای طلاییش هم این حس رو تقویت می کنه. می خوام بغلش کنم و ببوسمش ولی می دونم ازم خواهد ترسید. مامانش، از بخش زنونه، فرستادش پیش باباش که کمتر شیطونی کنه و مجلس رو به هم نزنه. دائم بهونه می گیره و خودش رو لوس می کنه. دلش می خواد تمام لیوان یکبار مصرف های تالار رو جمع بکنه و داخل هم بکنه که مثل برج بشن. باباش دعواش می کنه و اجازه نمی ده... دستش رو دور گردن پدرش حلقه می کنه. چشماش رو خمار می کنه. به پدرش لبخند می زنه و می بوسدش. صورت باباش برای لحظه ای تو خرمن موهای خورشیدرنگش، گم می شه. بعد دوباره از باباش می خواد که بذاره نقشه اش رو عملی کنه. پدرش این بار، بدون هیچ اراده ای، اجازه می ده.
"زن دروازه ی دوزخ است" یک قدیس
با یه عالمه تاخیر می رسه. سرش داد می زنم. چارتا متلک و دشنام بارش می کنم و یه دونه هم می زنم تو سرش. اصلا حالیش نیست. هرچی بهش گیر می دم لبخند می زنه. آرومه. شاده. لپاش، گل انداخته. به قول قدیمی ها، تو چشماش نیگا اومده. می گم تو چته؟ می گه داشته با دختری که نامزدشه، حرف می زده. نمی تونه جلوی خودش رو بگیره. دائم نفس عمیق می کشه. هر چی باهاش حرف می زنم، سرسری جواب می ده. بی خیال کار و نقشه ها و آینده شده.
"زن دروازه ی دوزخ است" یک قدیس
مترو شلوغه. من و او، دماغ تو دماغ ایستاده ایم. از چهار طرف محاصره شده ایم. چند لحظه دیگه، یکی از مهم ترین ملاقات های کاری زندگیش رو خواهد داشت. چهرش نشون می ده نگرانه. حس می کنم داره پیشاپیش، خودش رو با خیال بافی و حدس زدن، آماده می کنه. موبایلش زنگ می زنه. همسرشه. از اون طرف خط، بهش می گه دلش براش تنگ شده. ازش می پرسه، کی از سفر برخواهد گشت؟ می گه دوستش داره و خداحافظی می کنه. تماس تلفنی تموم می شه. دیگه اون آدم قبل از تلفن نیست. انگار یک اتصال بهشتی، سبک و آرومش کرده.
if(1>0) { location="aloneyboy.blogfa.com" }