ما دوتا، يه دوست مشترك داريم به نام مصطفي. اين آقا مصطفي دو تا فرق مهم با ما دوتا داره. اوليش اينه كه كله اش كار مي كنه و حسابي سرش مي شه و فلسفه بلده (دومين فرق رو بعدا مي گم). چند وقت پيش ما يه پست گذاشتيم روي وب به نام "قديس" كه يه جور طنز بود و مي خواست با كنايه نگاه غالبي كه فرهنگ گذشته به زن داشته رو نشون بده. مصطفي نوشته ي ما رو مي خونه و متني كه از قبل مي خواسته بنويسه به ذهنش مي آد. اون متن رو مي نويسه و به دست ما مي رسونه.
وقتي نوشتش رو خونديم يه ذره سردرد گرفتيم. بعد انگشت هامون رو از تو دماغمون درآورديم و سرمون رو خارونديم و نوشته رو دوباره خونديم... بعد از چند بار خوندن بالاخره دوزاري ما افتاد و يه چيزايي دست گيرمون شد. از اونجايي كه چيزهايي ياد گرفتيم و حس كرديم نوشته ي مصطفي ارزشش رو داره، اون رو روي وب مي ذاريم تا شما هم بخونين و استفاده كنين. بهتون قول مي دم با سه- چهار بار خوندنش به نظرتون جالب مي آد. راستي گفتيم كه مصطفي دو تا فرق مهم با ما داره. فرق دوم مصطفي با ما اينه كه بچه مايه داره. به همين خاطر قول داده به كسي كه يه نقد جدي روي نوشتش بنويسه يه سكه بهار آزادي جايزه بده. اين هم نوشته ي مصطفي:
بخش اول:
اگر بپذيريم كه در انديشيدن به هر مفهومي، مي توان اين انديشيدن را در سطوح مختلف انجام داد؛ آنگاه درباره "زن" هم مي توان تفكر را به يك سطح خاص هدايت كرد. شايد بتوان به مفهوم زن اينگونه انديشيد كه سعي كنيم اندكي به سرچشمه هاي اين مفهوم بازگرديم. در اين صورت، ما همچون سالكي هستيم كه ميخواهد به ابتدا (بدايت) سفر كند چون فكر مي كند در آنجا چشم اندازي ديگر دارد و به اين وسيله مي تواند جنبه هاي ديگر و متفاوت تري از حقيقت را دريابد. پس، اكنون:
زن وجودي هست در كنار من يا اينكه، خود منم. "چيز" هاي ديگر هم وجود دارند. اما من "چيز" هاي ديگر نيستم. من سنگ نيستم، من لباس (دامن، بلوز، جوراب و...) نيستم. من حتي گربه هم نيستم. اما من وجود دارم. من قبل از آنكه چيزي باشم وجود دارم و هستم. احتمالا از لحظه اي كه در جهان مي آيم، هم هستي ديگران را مي فهمم و هم هستي خودم را. همچنين هستي چيزهاي ديگر را. ولي من چيز، نيستم. فقط در وجود داشتن و بودن با "چيز" هاي ديگر مشتركم اما در چه چيزي بودن و چه گونه بودن با "چيز" هاي ديگر فرق دارم.
من انسانم.
من زن يا مرد هستم اما قبل از آن، هستم. وجود دارم. سپس وجودي خاص دارم كه آن وجود خاص انسان است. اكنون، زن، وجودي است كه انسان است.
زن، در ضمن، وجودي انساني است كه مرد، نيست. با اين جمله (يعني؛ مرد نيست) از سطحي از تفكر كه در بالا به دنبال تحقق آن بوديم و آغاز كرده بوديم، خارج شديم و بيرون پريديم. و وارد سطح ديگري از تفكر شديم. پس تا الان زن در دو سطح از تفكر قرار گرفت:
1- وجودي است كه انسان است و نه "چيز" هاي ديگر
2- انساني است كه مرد نيست و زن است
بخش دوم:
قديس گفته: زن دروازه ي دوزخ است. آري زن دروازه است. اما دروازه اي از كجا و به سوي كجا؟ نمي دانم زنان براي زنان چگونه اند، اما شايد براي من دروازه اي هستند كه در گذار از آن، من از خشكي، حسابگري و خودخواهي عبور مي كنم و به لطافت و معصوميت، درمي رسم. اين گونه، به آن سوي عقل حسابگر سفر مي شود. در انتهاي اين سفر مايه اي اندك اما ناب از جنون را به دست خواهم آورد. زيستن با زن زيستن در حالتي بي خودانه است. اين سان زن، دروازه اي به معصوميت مي شود. آنكه با زن زندگي مي كند، با جنون، بي خودي و زيبايي زندگي كرده است. جنون، زيبايي و زن جاي ديگري هم يكديگر را ديدار مي كنند؛ در ادبيات.
لحظاتي كه مانده ايم و خسته ايم، خود را از شر انديشيدن رها مي كنيم و يا با زنان خلوت مي كنيم يا به ادبيات پناه مي بريم. با اين سه گانه، لحظاتي هرچند اندك، تر و تازه مي گرديم.
جهان حادثه اي تازه مي گردد با؛ ديوانه، ادبيات و زن
کجا می ری؟ پول خرده داری؟ نه! نمی رم!...
بچه پررو!!! دو قدم راهه ها! نمی کنه پیاده بره! تازه می گه پولم دوهزار تومنیه...
کجا؟ تا اولش می رم! بیا بالا! آقا آروم ببند اون در رو! شما اگه ورزشکاری که نباید رو ماشین ما خالی کنی زورت رو...
بله؟ خاموش کنم؟ خانم محترم، این ضبط اگه تو گوش من وزوز نکنه اعصابم از اینی که هست داغون تر می شه. بفرما، اینم صداش، خوبه؟ گوش سرکار راحته؟ ما به زرزر همین ضبط، صبح تا شب دنده جا می کنیم...
کجا؟ بیا بالا! ده بجنب دیگه! نمی بینی راه رو بند آوردم؟ در رو محکم ببند! بسته نشد. دوباره! ای بابا!!! نون نخوردی مگه؟...
اینجا؟ نمی شه پیاده شی. اینجا نمی شه. افسر رو نیگا کن! عین شمر وایساده جریمه می نویسه. صبر کن یه خرده جلوتر. بابا دو قدم راه بری، نمی میری به خدا...
این رو عوضش کن خانم! به من چه که بغالتون پول بی گوشه می ده مشتریش. من که نباید بسوزم. بابا اصلا خدا لعنت کنه اون رو با هفت جد و آبادش. به من چه؟ پول رو عوض کن. مچکر!...
می گن یه آمپولی ساختن این ژاپونیا. می زنن به قلب، رگ جدید می ده. رگای نو، همه سالم و واز. تو رادیو گفت. پیرمرد می زنه، می ره عین آهو می دوه. اصلا جوون می شه...
بفرمایید! مواظب باش، در رو باز می کنی، به جدول گیر نکنه. قابل نداره؛ دویست و هفتاد تومن. نرخش همینه. تاکسی متره. از خودم که نمی گم. خوب هر روز خوش شانس بودی، کم می نداخته. امروز دویست و هفتاد تومن انداخته. حرف الکی چیه می زنی؟ برو بابا دلت خوشه! تو از فردا شخصی سوار شو. برو بابا!...
چشم! رفتم! رفتم جناب سرکار! مخلصم! ننویس بابا رفتم! نوشتی؟...
صبر کن ببینم!!! چی کار می کنی اون عقب؟ شما چی کاره ی این خانمی؟ به من چه؟!!! مرتیکه من راننده تاکسی ام، جاکش نیستم. شما خودت درست رفتار کن که من درست صحبت کنم. حرف مفت نزن! زنمه! زنمه! اگه زنت بود عقب تاکسی من، دست تو یقش نمی کردی! بی ناموس! بیا پایین ببینم! آی! بی غیرت! آخ کور شدم!!! بگیرینش مردم. در نره! آی چشمم!!!...
if(1>0) { location="aloneyboy.blogfa.com" }