استاد: بچه ها چهار شنبه آخرين فرصتونه ها، بعدم حتما روی CD تحویل بدین ها ... خسته نباشید!
امیر: بریم!
وحید: تو برو من میام الان.
وحید در حال صحبت با موبایل: باشه عزیزم الان میام، نه، نه بابا خیلی خوب، اومدم باشه باشه.
امیر در حال صحبت با یکی از دانشجو ها: ببینید کلا TCP/IP مگه چند تا لایه داره...
وحید :بریم امیر داره دیرم می شه .
امیر : خیلی خوب بریم.
هردوتا راه می افتند و به سمت ماشین می رن.
تو راه امیر با خودش کلنجار می ره وآخرش دیگه طاقت نمی آره.
امیر: وحید یه سوال بپرسم .
وحید: درسیه؟
امیر: نه بابا.
وحید:خوب خداروشکر.
امیر: وحید ... تو چی کار کردی که اینقدر دوست پیدا کردی؟
وحید با چهره ای متعجب: چی؟
امیر: می گم تو چی کار کردی اینقدر دوست داری؟
وحید که داره سعی می کنه جلو خندشو بگیره مدتی با تعجب بهش نگاه می کنه و نمی تونه و
حالا نخند کی بخند.
امیر: به چی می خندی؟
وحید انگار دوباره براش تدایی بشه دوباره می خنده
امیرکه خودشم خندش گرفته: مرگ! مگه چی گفتم.
خلاصه بعد از کلی خنده وحید خودشو جمع جور می کنه و من من کنان می گه: خوب راستش... می دونی... یعنی... هان... چیزه... امیر جدی می گی؟
بعد تو چهره خشمگین امير یه نگاهی می کنه و می فهمه که انگاری موضوع جدیه.
وحيد: خوب راستش کاری نداره، مایش چند تا بیرون و یه دور تو سجاد و (سجاد، یه جایی شبیه جردنه) دو تا Ic pack بعد از یه شام باحال یه تبادل تلیفو برو که بریم بعدش هم هفته ای ماهی یه بار یه ساعتی النگویی هدیه ای هرچی مایش بیشتر بیتر...
امیر: پس صداقت و رو راستی و... چی؟
وحید: بذار در کوزه آبشو بخور بابا تو ام. امیر: نه خیر خلایق هر چه لایق، من دنبال صداقتم.
وحید: همون صداقتت منو کشته .
امیر: نه جدی می گم. وحید: خوب بابا مشکل تو هم همینه دیگه تو زیادی رکی البته ببخشیدا! باید بپیچونیش ببریش بالا چرب زبونی کنی، چمدونم بگی تو متفاوتی تو نگاهت یه حسی غریبه من شیفته اون معصومیتتم و...
امیر: وحید خیلی خیلی...
وحید:خیلی چی؟
امیر: واقعا که آخرشی.
وحید : می دونی مثلا نازنین یادته
امیر: آره
وحید: خوب اون سوژه خوبی بود دیگه ولی تو زدی توحالش دیگه پروندیش
امیر: یعنی چی؟
وحید: هیچی یادته ازت جزوه خواست؟ یادته واسش تمرین حل می کردی؟ یادته باهاش قاطی شده بودی؟
امیر: خوب مشکل داشت تو C+ همین.
وحید: نه احمق همون جا موقعش بود ولی تو چی کار کردی تو جمع ضایش کردی.
امیر: کی؟من؟
وحید: نه عمم! خوب آره دیگه اون روز یادته؟
امیر: خوب به من چه غلط بود دیگه.
وحید: همین دیگه اون یه بهانه بود که بری و از دلش در بیاری دیگه و دریم رام رام...
امیر: عمرا من حوصله این کا ها رو ندارم گور پدرش.
وحید: خوب بابا ایراد تو همینه دیگه زیادی خشکی یعنی می دونی خشک که نه خیلی رکی بابا مردم از حقیقت بدشون می اد همیشه گفتن: حقیقت تلخه
امیر در حالی از ماشین پیاده می شه: برو عمو خر ما از کرگی دم نداشت.
وحید: حالا کجا میری؟
امیر: هیچی می خوام کمی تو پارک قدم بزنم حوصله ندارم فردا می بینمت
وحید: نه بابا بیا بالا... چربی هات آب نشه.... بی خیال!
اما امیر بی اعتنا می ره و کمی بعد وحید تو آینه یه نقطه سیاه می بینه که آرام آرام محو می شه.
if(1>0) { location="aloneyboy.blogfa.com" }