امیر: مرسی آقا پیاده می شم
راننده: همینجا؟
امیر: بله! چقدر شد؟
راننده: 150 تومان.
امیر سریع از ماشین پیاده می شه و دوون دوون وارده دانشگاه می شه که با سیلی از جمعیت که پشت "برد" تجمع کردن مواجه می شه. بعد از کمی دقت متوجه وحید می شه که قاطی بچه ها مشغول نگاه کردن به برده.
امیر: سلام چه خبره؟
وحید: سلام کجایی پسر نمره ها رو زدن.
امیر: جدی! چند شدم؟ تو چند شدی؟ چند نفر افتادن؟
وحید: اوه! چه خبره دیر اومدی زودم می خوای بری؟ تو که طبق معمول زدی تو گوشش امیر: خوب حالا تو خودت چی؟
وحید: ای بابا، ما تا تو رو داریم غم نداریم... فیکس گرفتم. قبول!
امیر: من چی کارم؟ خودت درس خوندی. اخلاق رو یادته چه قدر خوندی تا بلاخره قبول شدی؟
بعد دوتايي راه افتادن سمت سالن که وحید چشممش افتاد به نازنین که داشت از دور می اومد، فکری شد و گفت: امیر یه مین وایسا. راسی فهمیدی نازنین با 0.5 نمره افتاد؟
امیر: نه! جدی؟
وحید: آره ولی استاد گفته اگه یه فصل از کتاب رو power point تحویل بدین تا دو نمره ارفاق می کنه.
امیر: خوب این چه ربطی به من داره؟
وحید: خره یه کم فکر کن! 0.5 نازنین PowerPoint
امیر: خوب که چی؟ تو که نمی خوای... که... من
وحید: دقیقا این بهترین فرصته! هم از دلش در آوردی هم یه منتی سرش گذاشتی.
تو این حرفا بودن که نازنین از روبه روشون با چهره ای ماتم زده رد شد.
وحید: سلام
نازنین: چيش!!! چه سلامی چه علیکی؟ افتادم رفت. بی چاره شدم.
وحید در حالی که به امیر اشاره می کرد گفت: نه بابا! در نا امیدی بسی امید است، مگه نه امیر؟
امیر: هووم... خوب آره ولی گر گنج خواهی در طلب رنجی ببر، بیتره.
نازنین: راست می گه... می گن حرف راسو از بچه بشنو
وحید: نه بابا این طورام که می گی نیست. هنوز دو نمره که مونده...
نازنین: بله اما واسه کسی که پروژه تحویل بده... مام که بویی از این حرفا نبردیم
وحید: اما امیر که برده واسش کاری نداره فقط کافیه لب تر کنی... می گی نه؟ از خودش بپرس!
نازنین که پاک گیج شده بود با تعجب به امیر گفت: آره؟ یعنی شما حاضرین این لطف رو در حق من بکنین؟
امیر که خون خونش رو می خورد بعد از کلی مکث گفت: خوب البته باید بگم...
هنوز حرفش تموم نشده بود که وحید گفت: پس حله! خیالتون راحت باشه. امیر دسش تنده، حالا واسه کی می خواین؟
نازنین با خوشحالی گفت: چهارشنبه.
وحید: خوب باشه من داره دیگه دیرم می شه، بقیش باشه. تلفنی بگو... هان... راسی شمارتون چند بود یادم رفته!
امیر: تو اگه دیرت شده برو من بعدا میام!
وحید که محکم سقرمه می زد صورتش رو آورد جلو و گفت: خره خرابش نکن! فقط اون گاله رو ببند.
خلاصه بعد از تبدل چند تا دیالوگ دیگه، قرار شد که هر موقع پروژه حاضر شد، تلفنی نازنین رو باخبر کنن تا پروژه رو تحویلش بدن. بعد هر دو خدا حافظی کردن و رفتن سمت ماشین.
امیر: واقعا که پاک آبروم رو بردی پسر این چه کاری بود که کردی داشتم دیگه...
وحید: زود جوش نیار! حالا مگه چی شده؟ بده واست میونجی گری کردم؟ ما رو باش دلمون واسه کی می سوزه...
امیر: آخه من تلفنی چی بهش بگم؟
وحید: هیچی! مثل بچه آدم سلام می کنی، می گی پروژتون حاضره فلان ساعت بیان فلان جا
امیر: آخه...
وحید: آخه بی آخه! تو فقط تلفن بزن، باقيش با من...
ادامه دارد...
if(1>0) { location="aloneyboy.blogfa.com" }