زمان: چهار شنبه ساعت 8 صبح، مکان: دانشگاه
طبق معمول هیاهوی و هیجان، فضای دانشگاه را تمام و کمال پر کرده بود و بازهم استادی غرق در سیل بی پایان دانشجویان در حال دست و پنجه نرم کردن با نامه هاي اعمال و شکوه نامه های ادیبان و دانشمندان بي نام و نشون کلاس خود بود که بعد از یه دهه اکتشاف وامتحان بی پایان، با سیلی ازشون مواجه شده بود و نمی دانست تکلیفش با این همه نمرات نجومی و ناپلونی چیست!
آیا وجدانش قبول می کند که جامعه را بدون هماهنگی قبلی به دست این بزرگان بسپارد؟ یا هنوز جامعه لیاقتش به حدی نرسیده كه بتواند پذیرای کمال و فهم این نو اندیشان عرصه علم و ادب باشد.
استاد سخت در تکاپوست تا بلکه فرجی شود و بتواند با پروژه یا پایا ن نامه ای، طرحی، تبصره ای خلاصه چیزی، از خجالت اين بزرگان در آید و آنها را برای همیشه به خدا بسپارد.
دراین بل بشو بازار علم و هنر وحید قصه ما سخت در تلاش است تا شاید بتواند به لطف خدا ویاری مخابرات توسط همراه خود به امیر خبر دهد که امروزروز موعود است و دیگر تامل و تانی بر کار خود نکند که در کار خیر حاجت هیچ استخاره مجاز نيست.
و اما شخصیت پاک باخته ما (نازنين) که هرچه از این لحظات بیشتر سپری می شود شک او نیز به یقین نزدیکتر مي گردد که هیچ گاه در زندگی به حرف مرد ها اعتماد نکند مخصوصا هنگامي كه قولی دهند.
نازنین به همراه جمعی از همدردان خود که او را همیاری و همفکری می کردند در گوشه ای به سوگ نشسته بود و تنها این معجزه بود که می توانست به این کابوس شوم خاتمه دهد.
سرانجام وحید، این ناجی حقوق بشر توانست به یاری مخابرات تماسی با امیر بگیرد که به شرح زیر می باشد:
وحید: الو امیر! الو الو سلام امیر صدامو می شنوی الوووو
امیر با صدایی گرفته و خواب آلود: هوووووووم بله کیه پسر می دونی ساعت چنده چرا مزاحم می شی نصف شبی دست از سر ما ور نمی داری؟
وحید: پسر هنوز خوابی چرا چرت و پرت میگی ساعت 8:30 صبح تو هنوز تو رختخوابی پس پروژه چی شد لعنتی ما رو سنگ رو یخ می کنی؟
امیر پس از یه خمیازه طولانی: هوم؟ کدوم پروژه رو می گی بابا؟
وحید: ای بابا power point لعنتی رو می گم...
امیر: هان دیروز کار داشتم تو دانشگاه یه سر اومدم رفتم سراغ استاده سر کلاس Delphi بهش دادم گفتم بابا نمرشو بده بره ابولفضلی مارو کچل کرده. اونم از خدا خواسته گفت: خدا خیرت بده چون مام داشتیم کم کم به همون درد دچار می شدیم...
وحید: جدی می گی بابا ایول خوب یه ندا به ما می دادی ما مردیم از اضطراب...
امیر: خیلی خوب تو هم حالا بذا ما بکپیم خدافظ...
بعد از مکالمه وحید با خطر جمعی زیاد رفت که بگه
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنین نمانده و چنان نیز هم نخواهد ماند
که یهو دید نازنین نیستش از همکیشانش که بیشتر به بینوایان شبیه بودند پرسید که نازنین قصه ما کجاست اونهام با کلی زحمت توسط اشاره انگشت به او ندا داند که رهسپار سرنوشت شده و استاد نام اورا خوانده است
نازنین در حالی که به خودش و زمین و زمان مخصوصا امیر ناسزا می گفت رفت سمت استاد و گفت:
بله استاد؟
استاد: نازنین ن. شما هستید!
نازنین: بله استاد.
استاد:بسیار خوب با تجدید نظر در نمره شما موافقم شما قبولید
نازنین: ما استاد ولی ما که...
استاد:پروژتون دیروز به دستم رسید به سلامت. بفرمایید
نازنین که از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود شاید اگه استاد کمی جوانتر بود با بوسه ای از خجالتش در می آمد.
مانند برق خودش را به دوستان به سوگ نشسته اش رساند (میگ میگ)
نازنين: قبول شدم باورتون می شه قبول شدم. امیر پروژه رو تحویل داده بود قبول شدممممممممممممممممممم
تنها چند میلی ثانیه طول کشید تا این قوم به سوگ نشسته همانند یکی از پارتی های شمال تهران دانشگاه را بترکونند. شادی و هیجان در همه جا به چشم می خورد. مخصوصا که استاد از سر لطف و کرم از خواب بلند شده بود وبقیه این بزرگان را نیز شامل لطف خود نمود.
گویی نوروز شده بود و سیلی از دانشجویان به هم این عید را تبریک می گفتند.
نازنین: وحید آقا مرسی! بابت همه چیز جدا دستتون درد نکنه
وحید: ما که کاره ای نبودیم آبجی.
نازنین: نه جدی می گم حالا ما چه طوری بتونیم از خجالت شما در بیام
لحظه ای، شیطان فکر وحید را فرا گرفت وآرام در ذهن او گفت:
وحید هرکی که خوابه، هستش به آبه! زحمتاشو تو کشیدي! اون احمق این چیزا حالیش نیست الان بهترین فرصته. و در همان لحظه وحید چشمانش برقی زد و... ادامه دارد!
if(1>0) { location="aloneyboy.blogfa.com" }