(دفتر افسر نگهبان در پاسگاه پلیس. دو میز، یکی وسط صحنه و دیگری در کنار صحنه قرار دارند. سرهنگ پشت میز وسط صحنه نشسته و با اخم مشغول خواندن یک نوشته است. مجرم، جلوی میز او و پشت به تماشاچی ها ایستاده و گاه گاه، این و پا و آن پا می کند. سرباز وظیفه پشت میز کناری قرار گرفته و در حال کار با کامپیوتر است)
سرهنگ: پس تو، ماشین رو بعد از جاسازی مواد، تحویل می گرفتی. (به خواندن ادامه می دهد) جالبه! (به خواندن ادامه می دهد. سپس نوشته را که دیگر خواندنش تمام شده، به کناری می نهد و به مجرم زل می زند) مرتیکه تو خجالت نمی کشی؟ راحت سوار ماشین می شی و یه مسیر یه ساعته رو رانندگی می کنی و پولت رو می گیری. به همین راحتی! اصلا هیچ وقت به خودت گفتی، اون پولی که می گیری به چه قیمتی به دست می آد؟
مجرم: بله. اون اول ها، یکی- دو بار بهش فکر کردم. خیلی هم ناراحت شدم. ولی بعدش بی خیال شدم.
سرهنگ: بی خیالش شدی؟ به همین راحتی؟ بی وجدان!!!
مجرم: قربان اینا همه از سر ناچاریه. از بدبختی و نداریه. بی کار بودم. چی کار می کردم؟
سرهنگ: چار ستون بدنت سالمه. می رفتی کار می کردی. یه لقمه نون حلال در می آوردی.
مجرم: قربان کار کجا بود. کار سرمایه می خواد. اصلا هر چیزی سرمایه می خواد. شما هر کار بخوای بکنی باید پول بدی.
سرهنگ: اصلا هم این طور نیست. خیلی کارهای خوب و ارزشمند و سازنده هست که به پول نیاز نداره.
مجرم: مثلا چی قربان؟
سرهنگ: مثلا درس خوندن!
مجرم: درس می خوندم که آخرش چی بشه؟
سرهنگ: که مدرک فوق دیپلم و لیسانس و فوق لیسانس بگیری و تحصیلکرده بشی.
مجرم: تحصیلکرده بشم که چی بشه؟
سرهنگ: که بتونی باهاش... که بتونی... مثلا بتونی کارهای فرهنگی و مثبت انجام بدی!
مجرم: قربان کارهای فرهنگی هم پول می خواد. مگه می شه بدون پول کار فرهنگی کرد.
سرهنگ: معلومه که می شه! خیلی کارهای فرهنگی می شه کرد که اصلا به پول نیاز نداره.
مجرم: مثلا چی؟
سرهنگ: مثلا... مثلا... مثلا... (سرهنگ با خوشحالی از روی صندلی به هوا می پرد) مثلا همین وبلاگ نویسی که یه کار فرهنگی و مثبته. الان همه ی جوون های تحصیل کرده به جای این که بی کار باشن یا دنبال خلاف بگردن می رن وبلاگ باز می کنن. اونقدر وبلاگ نویس زیاد شده که به ازای هر یک نفر خواننده، پنج تا وبلاگ نویس هست! یه لحظه صبر کن تا ببینی. (سرهنگ به سمت میز سرباز وظیفه می رود) سرباز!
سرباز: بله قربان!
سرهنگ: هنوز هم کانکتی؟
سرباز: بله قربان. با اجازتون، دارم با یه سرباز تو پاسگاه 14، چت می کنم.
سرهنگ: چت کردن بسه. یه کاری باهات دارم. یادته دیشب کدوم وبلاگ رو با هم خوندیم؟ همونی که خیلی با مزه بود. همونی که بهت گفتم اگه هکش کنی، یه هفته مرخصی بهت می دم. یادت اومد؟
سرباز: بله قربان!
سرهنگ: می خوام الان بری به اون وب. می خوام به این متهم نشون بدم. که بفهمه بدون پول هم، چه کارهای فرهنگی خوبی می شه کرد!
سرباز: اطاعت قربان!
(سرباز مشغول تایپ کردن می شود)
سرباز: قربان! وبلاگ مورد نظر آماده است.
(مجرم به سمت میز سرباز می رود. کنجکاوانه به کامپیوتر خیره می شود و با تعجب و با صدای بلند می خواند)
مجرم: زندانی امید!!! این دیگه چیه؟!
سرهنگ: وبلاگ این دوتا جوونه!
(مجرم شروع به خندیدن می کند. اول به آرامی می خندد. بعد کم کم نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد و با صدای خیلی بلند می خندد. سرهنگ خشمگین شده)
سرهنگ: برای چی می خندی؟
مجرم: آخه من جرم کردم و قراره برم زندون. ولی این دوتا احمق که به قول جنابعالی نشستن و درس خوندن و الان دارن کار فرهنگی می کنن هم مثل من زندانی هستن. پس فرق ماها با هم چیه؟!
(پرده فرو می افتد، در حالی که هنوز صدای خنده ی مجرم به گوش می رسد...)
if(1>0) { location="aloneyboy.blogfa.com" }