یه موقع هایی خیلی احساس تنهایی بی کسی می کردم و وجودم سرشار از خشم نفرت و کینه بود درست توو اوج اون حس رضایت بخش بودم که با یه دوست آشنا شدم
شایدم من فکر می کردم یه دوست شاید یه غریبه
در هر صورت اون دوست که الان به غریبه بیشتر شباهت داره با حرفاش این حس رو به من می داد که آسمون سوراخ شده و اون از اون بالا افتاده پایین و شده همدردو همیار غصه و مشکلاتم و در عین اینکه با من خیلی فرق داشت اما به دلم اینجوور می اومد که بهتراز خودم درکم میکنه
روزها از پی هم می اومد و می رفت و من کمتر به خشم و نفرت انتقام فکر می کردم چون حالا یکی پیدا شده بود که به حرفام گوش کنه
انگاری دنیا رو بهم داده بودن و حالا من دیگه بد بخت ترینه آدم ها به نظر نمی اومدم
اگه خوشبخت نبودم اگه از خیلی چیزا محروم بودم یا هیچ وقت هم تجربش نکرده بودم حالا یکی پیدا شده بود که به من حق می داد و با هام هم دردی می کرد
زمستون نو تابستون میرفتم به دیدنش و هر بار که بر می گشتم احساس بودن رو احساس نفس کشیدن رو در خیال خام خودم حس می کردم تا اینکه یه دوسه سالی گذشت و اون دوست غریبه که حالا دیگه جزوی از ذهنو فکرم بود رفت به یه جای دور
رفت تا آیندش رو با دستاش تغییر بده رفت که شاید بتونه آیندرو اونجووری که دلش می خواد برای خودش رقم بزنه .
من هم از این بابات خیلی خوش حال بودم اما هیچ زمان فکر نمی کردم که با وجود این همه امکانات قرن بیستو یکی از SMS و موبایلو چت اینترنت بگیر تا الا ما شا الله
اون دوست امروز از هر غریبه ای بهم غریبه تر بشه
از اونجایی که من هیچ موقع نتونستم مثل آدما با احساساتم کنار بیام همیشه خودم رو تو هر ماجرایی مقصر می دونم چرا چون اگه خوش باور و یکم زیاده ساده لوح نبودم اگه به هر چیزی 50 50 نگاه می کردم و
هزارتا از این اگه ها امروز این پست رو نمی نوشتم
در هر صورت اون دوسته غریبه به من خیلی چیزا یاد داد که آخریش و مهمترینش بی معرفتی بود
که لازمه زندگی امروزه
روایتی از امیرحسین برای اون غریبه
if(1>0) { location="aloneyboy.blogfa.com" }