هوا گرگ و میش شده بود هنوز گرمای ظهر لعنتی تابستان از زمین مادر مرده حس می شد .
آرام آرام راه می رفتم و چشم دوخته بودم به چند تا بچه که معصومانه در گوشه ای نشسته بودند و با ولع و حرص تمام بستنی می خوردن وقتی چهره آنها از نگاهم محو شد به سر کوچه رسیده بودم .
رفتم تو سوپری سر کوچمون گفتم آقا یه تیغ لطفا ؟
فروشنده : 2 لبه 3 لبه match 3 !
گفتم یه تیغ معمولی می خوام واسه خود تراش
وقتی تیغ و خریدم و تو جیبم گذاشتم از مغازه زدم بیرون و مدتی رو الاف موندم تا تاکسی گیرم اومد
خلاصه بعد از کلی ترافیک و هیاهو و سر صدا تاکسی رسید به نزدیکای حرم گفتم ممنون آقا پیاده می شم
چشمام که به حرم افتاد دلم لرزید .
اونجا بود که احساس کردم چشمام اشک آلوده همین تو رکه به حرم چشم دوخته بودم و بغض قورت میدادم
آروم آروم به نگهبانی دم حرم نزدیک شدم بعد از یه بررسی ساده وارد حرم شدم
وجودم اعتراض بود خستگی تو چهره ام موج میزد .
رو به آقا گفتم اومدم جواب بگیرم نگو نه که خودت آگاه تر از هر کسی می دونی چرا اینجام
فقط تو به خدا بگو چرا آخرش اینجور شد , اگه فکر می کنی که پشیمون می شم سخت در اشتباهی دیگه هیچ چیز برام مهم نیست , غصه اونا رو هم نخور خدا بهشون فراموشی میده اینگار نه انگار که پسری داشتن.
بعد پیچیدم سمت یکی ازصحن ها همین طور که دنبال گوشه ای خلوت می گشتم دست کردم تو جیبم و تیغو برداشتم وقتی تیغ و بیرون آوردم فقط یک چیز ناراحتم کرد که نکنه خون من صحن رو نجس کنه پس رفتم دم یه کفش داری و پلاستیک برداشتم تا وقتی رگم رو زدم دستم رو بکنم تو پلاستیک و آروم در گوشه ای بشینم تا ثقت بشم .
نفسام به شماره افتاده بود صدای لعنتی قلبم گوشم رو پر کرده بود و در حالی که یک تیغ و پلاستیک در دست داشتم به سمت گوشه ای میرفتم .
در همین حال از گوشه چشمم متوجه نگاه خیره خیره خدامی شدم که داشت به سمتم می اومد تا بهم رسید و گفت : آقا؟
بی اختیار ایستادم و با صدایی گرفته گفتم بله بفرمایید .
خدام : میشه همراه من بیایید ؟
گفتم واسه چی ؟ ..... خدام گفت : خیلی ببخشید یک هاچ خانمی اون گوشه رو ویلچر نیاز به کمک دارند از در رواق تا آخر صحن کمکشون کنید رد شن !
با تعجب گفتم من ؟ ...... خدام گفت : بله آقا دیدم ما شا الله شما جوانیدو خوش هیکل گفتم کمکی کنید .
من که ترسیدم پا پی یم بشه بی اختیار گفتم چشم و همین طور که به دنبال خدام می رفتم سریع تیغ و گذاشتم تو جیبم و پلاستیک رو هم ول کردم تو صحن دنبال مرد خدام دویدم
حودام : سلام هاچ خانم این جوان شما را تا دم تاکسی ها کمک می کنن
پیرزن : چی مادر ؟ تاکسی می رونن
خدام : نه می گم تا دم تاکسی کمکتون می کنن
پیرزن : ها مادر خدا خیرت بده من پا ندارم پیر شدم دیگه
تو دلم گفتم وا مصیبتا چه قدر غر می زنه خلاصه دسته ویلچر رو گرفتم و راه افتادم می خواستم که سیع برسونمش برگردم تو حرم که باز پیر زن گفت: مادر یکم یواشتر من سر گیجه دارم آخه می دونی من فشار پاشارم بالاست گفتم : دیگه چی مادر ؟ گفت: جونم واست بگه که من 15 سالم که بود زنه حاجی شدم 4 تا بچه دارم که همشون فرنگن من با یه نوم که ایرانه زندگی می کنم آخه می دونی خدا رو شکر و قتی پاهمو از دست دادم المیرام شد عصای پیریم اما امروز کنکور داشت من دس تنها موندم که خدا تو رو واسم رسوند
زی لب گفتم مگه خدا واسمون پیر زن جور کنه که پیرزن گفت: پراهن بخری ننه ؟ گفتم نه هاچ خانم با خودم بودم پیرزن گفت : با خدامی هنوز ننه ؟ گفتم نه بابا با خودم بودم !
گفت: اِ ... آهان می دونی من وقتی گوشام ضعیف شدو خدا شنواییم رو ازم گرفت با صمتک گوش می کنم که بتریش تموم شده پسرم گفته که می فرسه واسم ولی هنوز نفرستاده ببخشیندا
دیگه خونم به جوش اومده بود دلم می خواست مینداختمش تو حوض می رفتم دنبال کارم
باز گفت : لابد حوصلت از دستم طاق شده ها یه خورده دیگه زحمتو کم می کنم ننه
گفتم نه بابا اختیار دارین . گفت : نه احترام خواهرمه من مولوکم .
گفتم می گم اختیار دارین . گفتش ببخشید من گفتم نمیشنوم پسرم آخه من فشارمم بالاست یه بار سکته کردم دیگه کامل شنواییم کم شده ..... کمی بعد باز گفت خدارو شکر گفتم چی مادر ؟ گفت می گم خدا رو شکر
با تعجب بهش گفتم چرا ؟ بعد از این همه مصیبت چی رو شکر می کنی مادر
گفت : ای بابا پسرم آدم باید همیشه شاکرش باشه اگه پاهام رو گرفت خوب خودش داده بود اگه نمیشنوم خوب مال خودشو پس گرفته یه روز میده یه روز می گیره دیگه ننه اما بازم شُکرش ؛
می گما خیلی زحمت کشیدی ننه خدا خیرت بده
گفتم: می خواست بده نشد !
چی؟ می خواستی بری نشد ؟
گفتم : آره بابا می خواستم برم نشد .
پیرزن: خوب قسمتت نشده که بری منم دلم میخواد برم اما هنوز قسمتم نشده برم یه بارم اسم نوشتما اما نوبتم رو دادم به شوهرم .
گفتم : خدا رحمتش کنه , جدی مادر اگه ایندفه نوبتتون شد به کسه دیگه ای میدین ؟
گفت: نه ننه میخوام یه بارم که شده قبل از مرگم برم خون خدا رو ببینم .
بهش گفتم مادر شما با این حال چرا امروز اومدین حرم ؟
گفت: اومدم نوه ام رو دعا کنم کندور قبول شه
گفتم : منظورتون کنکوره ؟
گفت : آره ننه می خواد کامتیولر بخونه .
گفتم یعنی کامپیوتر دیگه ! ای بابا منم می خونم ولی چه فایده
گفت : جدی ننه ما یکیشو تو خونه داریم خرابه نوه ام حرص می خوره می تونی راش بندازی ننه ؟
گفتم : بستگی داره چش شده باشه
گفت : خدا خیرت بده اگه راش بندازی ها الهی هرچی که می خوای خدا بده بهت ببینم تاکسی ها همین جان نه ننه ؟
گفتم آره .
گفتش : پس ننه هم نمرتو بده هم منو بذار تو یکی از این تاکسی ها ..... زرده دیگه نه؟
گفتم بله . خلاصه سوارش کردم و از شرش راحت شدم اما نمیدونم چرا هر چی می گشتم تیغ رو پیدا نمی کردم دوباره را افتادم تا به یه سوپری برسم که گوشیم زنگ خورد و مامان بود می گفت زودتر بیام خونه که باز سردردش اوت کرده و از گوشش خون اومده – آخه مادرم میگرن نوع هاد داره--
پس با عجله سوار تاکسی شدم و خودم رو رسوندم خونه
شب پای کامپیوتر بودم که گوشیم زنگ خورد گوشی رو برداشتم گفتم : بله که یه صدایی دلنشینی گفت:
بخشید آقا شما امروز مادر بزرگم رو رسوندید ؟
گفتم : بله چه طور مگه اتفاقی افتاده
صدا: گفت نه آقا مادربزرگم اصرار دارن که شما تشریف بیارین سیستم ما رو درست کنید
با تعجب گفتم بله خواهش می کنم آدرستون لطفا !
فردای اون روز به منزل پیرزن رفتم جلوی در خونشون که رسیدم با صحنه عجیبی مواجه شدم
جلوی در رو سیا کوبی کرده بودندو صدای قرآن می اومد خوب که نگاه کردم دیدم عکس اون پیر زن رو زدن دم در با احتیاط وارد حیاط شدم و دنبال یه نفر می گشتم که بهش تسلیت بگم و سوال جواب کنم که
دختر خانومی با چشمای پف آلود اومد جلو گفت شما ؟ گفتم من همونیم که .... گفت بله بله بفرمایید تو
گفتم مزاحم نمی شم کی فوت کردن خدا رحمتشون کنه .
بغض کرد و در حالی که اشک میریخت گفت : دیشب ساعت یازده بود رفتم قرص بهشون بدم که دیدم بیدارن هنوز گفتم شما هنوز بیدارین ؟
دستم رو گرفت و با لبخند گفت : خواب دیدم که امام رضا دعوتم کردن به مکه من میخوام برم به اون جوون که میاد فردا بگو که خدا هروقت قسمت کنه آدم چه بخواد چه نخواد میره از این به بعد هم هر موقع رفتی تو سوپر مارکت اگه دوست داشتی خیرات من خرما بخر اما تیغ نخر .
من که مات و مبهوت ایستاده بودم ...به خودم که اومدم دیدم دختر بچه ای سینی به دست جلو من وایستاده و مدتی داره به من خرما تعارف می کنه و منتظره
اما من بهت زده نگاش می کردم !
if(1>0) { location="aloneyboy.blogfa.com" }