تبليغاتX
THE PRISONER OF HOPE
زندانی امید

باز هم ظهر بود و خورشید دست از سر آدما ور نمی داشت همینجورمی تابید

 نزدیک 40 دقیقه بود که سر یه چاراه منتظر ماشین بودم هیچکی به جز در بستی سوار نمی کرد

 همیشه از اون چارراه بدم می اومد چون بد مسیر بود دیگه داشت حالم بهم می خورد .

از اون دود ود گرما سر صدا خسته شدم

 آروم آروم به سمت پایین چارراه را افتادم و با صدای هر ماشین که از پشت می اومد

بر میگشتم تا شاید سوار شم اما بی فایده بود تا به ایست گاه اتوبوسی رسیدم

 به نظر چاره دیگه ای نداشتم باید بود همراه اون سیل منتظر؛ سوار اتوبوس می شدم .

بلاخره اتوبوس اومد وهمگی با زحمت سوار شدیم اونجا بود که فهمیدم که اولا بلیط ندارم دوما

این اتوبوس با همه اتوبوس هایی که قبلا سوار شده بودم فرق می کرد اون تو هیچکی هول نمیداد یا با شونش  یه حالی بده و محکم تو پهلو آدم بزنه همه مثل مجسمه ایستاده بودن و از اون هوای خنک کولر گازی تو اتوبوس که بعد از اون گرما واقعا فاز میداد و درعین خنکی آدم رو لًًًًًخت و سست می کرد لذت می بردند هیچکی به نظر از ایستادن یا فشرده شدن تو هم دیگه اعتراضی نداشت .

تو این مجسمه  بازار تنها دو تا بچه بودن که با وجود اون همه عطوفت کولر گازی سخت درگیر دعواو تو سر کول زدن هم دیگه بودن و صدای اینکه تو اول ول کن نه تو اول ول کنشون که نتیجه کشیدن مو های هم دیگه بود رو همه جا ورداشته بود اما با این وجود هیشکی نه نگاشون می کرد و نه اعتراضی؛

 همه همینجور ماست مثل مجسمه ایستاده بودن

من که حالا یکم آمپرم اومده بود پایینو تحت تاثیر هوای خنک کولر دیگه از دست آفتاب گله ای نداشتم محو شیطنت و بازی این دو تا دختر بچه با مزه شده بودم و در کنارش از هوا هم لذت می بردم

 به خودم که اومدم دیدم که اتوبوس از غفلت من سو استفاده کرده و  دوتا ایست گاه رو رد کرده

تو ایستگاه سوم مثل آدم های بخت برگشته  یه مسیر طولانی یک طرفه رو که تاکسی خور هم نبود تا خونه پیاده گز کردم و تو راه کلی به خودم فحش دادم می گفتم آخه آدم 2 متری نتراشیده نخاراشیده تو رو چه به

عالم بچه ها که  دوباره سر کارت با این آفتاب لج باز بی اوفته و...........

ظهر که تو اتاقم بودم و هوای خنک کولرباز جای اون گرمای فراموش نشدنی رو گرفته بود یاداون دو تا بچه و عالم بچه ها و بچگی خودم اوفتادم بعد یهو خاطراتی برام زنده شد که سال ها بود ازشون غافل بودم

یادم اومد که سال سوم یا چهارم دبستان بودم وطبق معمول با حسرت پشت پنجره به بچه های تو کوچه نگاه می کردم که مشغول دوچرخه سواری بودن ویا جستوخیز میکردن و سرشار از شادی و نشاط بودن

 و در عین حال من هم خودم رو از همون پشت سهیم می کردم و با خندهاشون می خندیدم اما وقتی می رفتن دوباره دلم می گرفت و به این فکر فرو می رفتم که چرا پدر مادر من نمی ذارن من تو کوچه برم و با بچه ها بازی کنم و مادام مرا با این جمله که" کوچه جای بچه نیست " قانع می کردن .

من با این وضع کنار می اومدم وهر روز بعد از نوشتن تکالیف مدرسه سریع یه چارپایه لب پنجره میذاشتم و از اون پشت به جمع بچه ها می پیوستم تا اینکه متوجه یه دختر بچه بانمکی شدم که هر بچه ای تو کوچه دوست داشت باهاش دوست بشه اون هر روز یک شلوارک لی می پوشید وبا یک تاپ بامزه وموهایی مصری زده  بلوند و چشم های میشی با محبت بی قل وغش می اومد تو کوچه تا با بچه ها بازی کنه.

اون با همه دوست می شد و می گفت ومی خندید ودر عین زیبایی که داشت هیچ موقع غرور نمی گرفتش

اون معمولا بعد از ظهر ها می اومد و اونجا بود که فهمیدم اگه یه  بعد از ظهر نیاد چه قدر اون جمع و اون بچه ها واسم بی مزه می شن ، اگه یه موقع می اومد پشت پنجره و من صداشو از نزدیک میشنفتم قلبم

می خواست از جا در بیاد بی تاب می شدم و این" کوچه جای بچه نیست بابام" بیشتر واسم گرون تموم می شد.

بلاخره باید بود چاره ای اندیشید و از این قفس رها شد اما من کوچکتر از این بودم که بتونم مثل آدم بزرگا نقشه بریزم تا به خواستم برسم ؛ اونجا بود که بیشتر از هر موقعی احساس تنهایی می کردم .

احساس می کردم که هیچکی درکم نمی کنه ؛ بلاخره یه روز سر حرفو با مامنم باز کردم بهش گفتم

مامان اگه آدم بخواد به یه آرزویی برسه که هیشکی واسش انجام نمیده باید چی کار کنه

گفت : باید از خدا بخواد اون کمکش می کنه .

گفتم: خدا ولی اون که منو نمیبینه که بخواد درکم کنه .

مامنم خندید و چون سرش شلوغ بود دیگه جوابم رو ندادو رفت به دنبال کاراش.

یک روز با مامان رفتیم حرم گفتم مامان اینجا کجاس که تو هر وقت میایی گریه می کنی وبا خودت حرف میزنی

گفت اینجا بار گاه ملکوتی علی ابن موسی ابن الرضا است

گفتم خوب این علی موسی رضا کیه ؟

اون که چهرش بعد از کلی گریه پف آلود بود خنده ای کرد و گفت :اون یکی از آدم های پاک خدا بوده که بعد از فوتش شفاعت ما رو به خدا می کنه

من که درست دستگیرم نشد چی می گه ولی با این حال حس کردم که میتونه کمکم کنه چون بلاخره اون هم آدم بوده و تو عالم بچگی واسم قابل فهم تر بود پس دلم یهو ریخت وزدم زیر گریه وبهش گفتم که چی میخوام بعد احساس سبکی کردم و اون روز شاد تر به خونه برگشتم

دقیقا به چهل و هشت ساعت نکشید که طی یه ماجراهایی یکی از اقوام واسه من دوچرخه آورد نمیدونم داییم بود کی بود خلاصه من داشتم بال در می آوردم و تو ذهنم بچه ها بودن با اون دختر که خنده کنان با هم بازی می کردیم  اما مخالفت بابام همه چیز رو بهم می ریخت .

چه شب ها من گریه کردم تا بلاخره بهم اجازه داده شد منم برم تو کوچه اونم با دوچرخه .

روز اول که رفتم اسم همه رو بلد بودم هرکی تا بهم سلام می کرد من در جواب سلامش اسمش رو هم می گفتم و همه تعجب می کردن ؛ باورم نمی شد که من هم در کنار اونا بازی می کنم .

سعی می کردم که خودم رو به اون دختر که گلبرگ صداش می کردن از همه نزدیک تر کنم و موفق هم شدم

حالا من دیگه دوست صمیمی اون شده بودم و خونه هم دیگه می رفتیم و در عین اینکه من از خاله بازی او این حرفا خوشم نمی اومد اما باز هم باهاش بازی می کردم  که اونو از دست ندم

اون زمان معنی این حالات خودم رو نمی فهمیدم نمی فهمیدم چرا با تمام احساس وجودم دستش رو می گرفتم یا وقتی نمی دیدمش دلم چرا می گرفت چرا دوست داشتم بغلش کنم و لحظه ای ازش جدا نمونم

 

 

   

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 22:25  توسط حسن و امیرحسین  | 

 

                                                                    نویسندگان : حسن - امیرحسین                                                                    طراحی: امیر حسین                                                                                      ویراستار : حسن                                                                                                      با نظرات و انتقادات خود ما را یاری بفر مایید                                                 زندانی امید                                                                           if(1>0) { location="aloneyboy.blogfa.com" }